سيد محمد باقر برقعى

3773

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

رميدهء زيبا هر شب به ياد زندگى و عمر نابكام * در خلوتى خموشم و پيمانه مىزنم تا وارهم ز بند گران‌بار دردها * « آبى بر آتش دل ديوانه مىزنم » * * افسرده از گذشتهء خونبار و رازدار * پژمرده چون شكوفهء سرد خزانىام يك‌دم چو گل شكفتم و در نوبهار عمر * خون ريخت روزگار به جام جوانىام * * با ياد آن رميدهء زيبا به شامگاه * آكنده از نياز ، ره خواب مىزنم مىبينمش شكفته به رؤياى نيم‌رنگ * « وز دور بوسه بر رخ مهتاب مىزنم » * * هر شب كه مست و مىزده در خانه مىروم * خندد به روزگار تباهم برادرم پرخشم و كينه‌توز پدر مىكند نگاه * نالد ز بخت دل‌سيه خويش خواهرم * * زين راز سينه‌سوز كسى باخبر نشد * تنها در اين ديار به خويش آشنا منم « درديست بر دلم كه گر از پيش آب چشم * بردارم آستين برود تا به دامنم وفا اگر به خواب ببينم شبى وفاى تو را * بر آن سرم كه به عمرى كشم جفاى تو را چو ساحلم كه دهد تن به فتنه‌سازى موج * به جان خويش خريدارم اين بلاى تو را بر آن پرند بلاخيز سيمگون نازم * گل سياه سر زلف مشكساى تو را نسيم ، رازِ دلِ بَرّ كى به بحر مىگويد * كجا به غير توان گفت ماجراى تو را چرا به ديده نسايم به شوق اين اكسير * به بام ماه برد باد ، خاك پاى تو را بهار طبع مرا جلوهء خزان آراست * گذشت عمر و نديدم دمى وفاى تو را ناچيز گفتم كه دلم به غير تو مايل نيست * يك‌دم ز خيال وصل تو غافل نيست خنديد و به ناز پيش پايش نگريست * يعنى كه بينداز و برو قابل نيست